جهش تولید | پنج‌شنبه، ۱ آبان ۱۳۹۹

روستای زرگر (بخش بشاریات شهرستان آبیک ) - نمایش محتوای روابط عمومی

 

 

روستای زرگر (بخش بشاریات شهرستان آبیک )

صدای روستا

روستای زرگر  (بخش بشاریات شهرستان آبیک )

در اتوبان قزوین – کرج به حرکت درآمدیم . در روز 29 فروردین ماه 1394 حدود ساعت 08/30 صبح آسمان غبارآلود بود . و به خوبی طبیعت اطراف جاده دیده نمی شد . با نمایان شدن تابلوی زیاران – طالقان از اتوبان خارج شدیم و به سمت جاده قدیم رفتیم .. نوری زاده تهیه کننده برنامه صدای روستا و حسینی راننده با من همراه بودند . با ورود به جاده قدیم قزوین – آبیک و طی مسافتی تابلوی روستای زرگر خودنمایی کرد . برای ورود به روستا باید از خط آهن قزوین – تهران عبور می کردیم . از دور خانه های روستا و مزارع کشاورزی خودنمایی می کرد . از کنار تپه ای بزرگ – مدرسه و قبرستان روستا گذشتیم تا وارد کوچه های روستای زرگر شدیم . وجود برخی از خانه ها با درهای آهنی بزرگ حکایت از این داشت که جلوه های معماری شهری بر معماری قدیم و سنتی روستا غلبه کرده و با احداث باغ – ویلاهای بزرگ حال و هوای روستای زرگر هم مانند دیگر روستاها در حال تغییر کردن است .
طبق هماهنگی قبلی قرار بود که با دهیار و مسوولان شورای اسلامی روستا ملاقات داشته باشیم که متأسفانه علی رغم پی گیری تهیه کننده تا پایان حضور ما در روستا یعنی حدود 8 شب هم نیامدند .
روستای زرگر یا رومانو در 51 کیلومتری قزوین از توابع بخش بشاریات شهرستان آبیک واقع شده حدود 1000 نفر جمعیت دارد معادل 220 خانوار در آن سکونت دارند که به زبان زرگری – ترکی و فارسی صحبت می کنند نام فامیلی آنها نیز زرگر و احمدی است . فعالیت عمده مردم آن کشاورزی و دامداری است .


میهمان روستا

مردم روستای زرگر  به  میهمان نوازی معروف هستند  وقتی وارد  روستا می شوی نوع برخورد گرم و صمیمی اهالی به خوبی نشان     می دهد که مردمان این روستا برای میهمان جایگاه خاصی قایل اند کنجکاو شدم تا راز این ویژگی بارزرا برای شنوندگان صدای روستا بیان کنم . از آقای بهنام زرگر که 26 سال است در آموزش و پرورش آبیک در رشته تربیت بدنی فعالیت می کند .پرسیدم ریشه این میهمان نوازی در چیست ؟ گفت :
مردم روستا آمدن میهمان را برکت می دانند و این ویژگی تمام اهالی روستا ست و واقعاً آن را موجب دلگرمی و ایجاد روابط صمیمی می دانند .
بخاطر همین خصوصیت ما هر کجا که می رویم قبل از اینکه خودمان را معرفی کنیم طرف مقابل می گوید شما اهل روستای زرگر هستید . وقتی سووال می کنیم از کجا فهمیدی ؟ می گوید از نوع برخورد شما .
طبیعت روستای زرگر در 4 فصل خوب است از تهران تا قزوین بهترین منطقه همین جاست و همین سرسبزی که خیلی اوقات شبیه روستاهای شمال کشور است . مردم را به روستای زرگر جذب می کند خانواده های روستایی از میهمان با امکانات و مواد طبیعی که خودشان تولید می کنند همانند شیر – ماست – پنیر - کره – عسل پذیرایی می کنند .

اوج تلاش زن روستایی

زن روستایی چون کار و فعالیت را با عشق و علاقه انجام می دهد . لذا سختی های کار برای او آسان است . خانم زرین تاج زرگر یکی از زنان روستایی که وقتی به محل زندگی و کار او وارد شدیم با وجود اینکه 60 سال سن داشت مثل یک زن جوان آنقدر با انرژی و شور و حال صحبت می کرد که بلافاصله گزارش رادیویی صدای روستا را شروع کردم . او در یک اطاق با سقف شیروانی در گوشه حیاط خانه اش مشغول بود . از پنجره کوچک بخوبی گاوداری پشت اطاق دیده می شد . چند رأس گاو و گوسفند و تعدادی مرغ و بوقلمون و خروس هم داشت .
در قسمت ورودی اطاق یخچال ویترنی قرار داشت که در طبقات بالا و پایین آن پر از ظروف ماست ، کره و پنیر بود . در گوشه سمت راست اطاق روی کابینت فلزی بساط سماور و استکان چای و ظروف غذاخوری قرار داشت . در سمت دیگر ماشین برقی (مشک ) که با آن دوغ درست می کرد و اجاقی که شیر را می جوشاند . بخشی از اطاق با پرده ای بزرگ که عمودی نصب شده بود از قسمت ورودی جدا شده بود .
از خانم زرگر پرسیدم از صبح تا شب چه کار می کنی . گفت :
من 5 تا بچه دارم 3 تا پسر 2 تا دختر بجز یک پسرم که ناشنواست بقیه ازدواج کردند . برای آنها خانه و ماشین خریدم آنها می روند سرکار من بعد از نماز صبح و دادن صبحانه شوهر و پسرم می آیم اینجا به گاو و گوسفند ها رسیدگی می کنم . شیر می دوشم .ماست ، کره و پنیر درست می کنم کارهای خانه را انجام می دهم کارم سخت است الان 35 ساله دارم اینکار را می کنم . اما به آن خیلی علاقه دارم . می خواهم یک لقمه نان حلال دربیاورم .
وقتی از او درباره سختی ها و شیرینی های کار پرسیدم گفت :
من بعضی وقت ها تا ساعت 2 بعد از نصف شب اینجا کار می کنم . 3 تا از گاوها می خواستند بزایند . استراحت نداشتم . حتی النگوی دستم را هم یکی از گاوها شکست و خوشحالم چون گاوداری من را سالم نگه داشته است . من 200 کیلو شیر گاوها را که خودم مصرف نمی کنم . سفارش از کرج – قزوین و آبیک زیاد دارم که محصول ماست و پنیر و کره را می خرند .
بچه ها خیلی کار من را یاد نگرفتند . افسوس . افسوس من  نمی دانم کمردرد و آخ و اوخ چیست . نظرم با خداست .
در قسمت انتهای اطاق چشمم به یک سینی بزرگ و کیسه سفیدی که داخل آبکش فلزی گذاشته و روی آن یک قابلمه قرار داشت افتاد از خانم زرگر پرسیدم اینها چیست ؟ گفت :
این پنیر کوزه ای است که دارم درست می کنم . گوساله ها که شکم اول به دنیا می آیند به آن  شیر می گویند کال آن قدیم می ریختند بیرون اما یاد گرفتم کال و شیر را با هم مخلوط می کنم پس از جوشاندن داخل کیسه می ریزم – نمک می زنم . 20 روز تحت فشار می ماند سپس داخل کوزه می ریزم دارچین – زیره و مایانه برای خوش طعم شدن به آن می زنم .یکسال زیر خاک می ماند .
در حین گفتگو خانم زرگر یک کوزه سبزه رنگ را از داخل یخچال ویترینی بیرون آورد پر از پنیر کوزه ای بود مقداری از آن را خوردم بسیار شور اما خوش عطر و طعم بود . گفت این مشتاق زیاد دارد کیلویی 50 تا 80 هزار تومان فروخته می شود .با کره و شیره محلی و نان بربری عصرانه خوشمزه ای است .
وقتی این همه سخت کوشی و تلاش همراه با عشق را از خانم زرگر از صبح تا شب در روستای زرگر دیدم به او گفتم انصافاً شما کار را شرمنده کردید خانم زرگر . او خوشحال شد و با خنده بدرقه مان کرد .

غذاهای محلی

در روستای زرگر خانم ها با استفاده از امکانات موجود در روستا و البته کاملاً طبیعی به پخت و پز غذاهای محلی و غیر محلی می پردازند . برای گفتگو با یکی از این کدبانوها به خانه او رفتیم در قسمتی از حیاط خانه تعدادی مرغ – خروس و بوقلمون را پرورش می داد . وقتی وارد شدیم یکی از بوقلمون ها را که به خانه همسایه رفته بود به بغل گرفته و می خواست داخل محلی که با توری سیمی فلزی محصور شده بود بیندازد .بسیار گرم و صمیمی من و همراهان برنامه صدای روستا را پذیرفت و به داخل منزل دعوت کرد . در گوشه ای یکی  از اطاق ها  نشستیم و از  او  پرسیدم در روستای  زرگر غیر از  غذاهای  معمولی چه  غذاهای   محلی   درست
می کنند . گفت :
غذاهای اینجا یکی دم پختک است که برنج و سیب زمینی و پیاز و رشته که با هم مخلوط می کنیم یکی دیگر بلغور که به زبان ترکی به آن یارمه می گوییم و آش رشته که در فصل بهار با استفاده از سبزی یا قله تره – غازی آقی از کوه می چینند و نخود و لوبیا و عدس و رشته درست می کنند .
او در ادامه گفت:
من 55 ساله است که در روستای زرگر سکونت دارم اصل من از قوم شاهسون است اما سالهاست که با قوم زرگر زندگی می کنم . ته چین درست کردن را از پدرم که به رحمت خدا رفته یاد گرفتم خیلی خوب درست می کرد . ما اینجا همه چیز از خودمان داریم . مثل سبزی کاری – گاو – گوسفند – مرغ و تخم مرغ و زمین کشاورزی به بچه ها می گویم اگر هفته ای یک بوقلمون و یا ماهی یک گوسفند سر ببریم هیچ احتیاجی به خرید گوشت نداریم و می توانیم به خوبی زندگی کنیم .

اعتماد و مهربانی در روستا


در روستای زرگر چیزی که بیش از همه نظر من را به خود جلب کرد این بود که وقتی در کوچه ها قدم می زدم برخی از خانه ها را دیدم بدون اینکه دری آنها را از هم جدا کند به راحتی می شد از حیاط خانه ای به خانه دیگر وارد شد و تنها حریمی که آنها را از هم جدا می کرد چند درخت و یا قطعه زمین کوچک سبزی کاری بود . وارد یکی از این خانه ها شدم تا گزارشی برای برنامه صدای روستا از این نوع ارتباط و سبک معماری و زندگی مردم روستای زرگر تهیه کنم کف حیاط ورودی را با سنگ ریزه پوشانده بودند ایوان بدون سقف بود و حوض آبی در وسط و چند باغچه گل در اطراف آن قرار داشت با صاحب خانه آقای صمد زرگر آشنا شدم . از او پرسیدم چرا برخی از خانه ها در ورودی ندارند . گفت :
روستای زرگر همه با هم فامیل هستند . برادر – عمو – خاله – عمه – دایی و.... چون کارشان به هم ارتباط دارد . و می خواهند از یکدیگر با خبر باشند نمی خواهند مانعی برای برقراری ارتباط بیشتر آنها باشد . به هم اعتماد دارند و اگر کسی خانه نباشد دیگران از خانه و اموال او مواظبت می کنند . در کارها به کمک هم می روند . اگر وسیله ای نیاز داشته باشند استفاده می کنند .و اگر اختلافی پیش بیاید زود به صلح و سازش می رسند . پرسیدم آیا نسل جدید روستا نیز به این شیوه عمل می کند . گفت : نه کم رنگ شده ولی نسبت به شهر خیلی بهتر است .
آقای زرگر با 65 سال سن محاسنی سفید – هیکل و دستانی قوی . خیلی با انگیزه و روحیه بالا صحبت می کرد . در گوشه ای از حیاط بزرگ خانه اش اطاقی بود که روی سقف شیروانی آن تعداد زیادی پرس علف های خشک قرار داشت و در قسمت ورودی آن هم یک تراکتور پارک شده بود پرسیدم آذوقه حیوانات را روی پشت بام نگهداری می کنید ؟ گفت :
نه این پرس علف ها را برای جلوگیری از تابش آفتاب گذاشتیم تا داخل ساختمان گرم نشود و بچه ها با تراکتور کارهای کشاورزی را انجام می دهند . من بعد از بازنشستگی از طرح آبیاری قزوین یکسال بیکار بودم . از خودم بیزار شدم . آمدم مشغول کار کشاورزی شدم الان جوان های 18 – 20 ساله نمی توانند با من کار کنند . پسرم وقتی کنار من کار می کند و خسته می شود می گوید شما چون
 خسته نمی شوی گناه من چیست . من هم می گویم .
پسرم : کاشتی بردی – نکاشتی نبردی
تنبلی آرد به چشمان تو خواب
می شود آینده ات یکسر خواب 
از کنار باغچه حیاط خانه آقای صمد زرگر عبور کردم وارد خانه ای دیگر شدم اصطبل بزرگی که با چوب های بلند افقی که روی چند چوب کوتاه قد عمودی قرار داشت که روی  محصور شده بود و اسبی بلند قد و خوش هیکل داخل آن این طرف و آن طرف می رفت چند پسر نوجوان هم در کنارش ایستاده بودند و آن را تیمار می کردند . صدای غازها و جوجه هایشان به گوش می رسید که در محوطه دنبال غذا می دویدند . مرغ شاخ دار و بوقلمون و چند عدد مرغ و خروس هم مدام زمین را نوک می زدند.
زنی میان سال به نام کبری داستار در حیاط مشغول زسیدگی به باغچه و حیوانات از جمله بزها بود . بعد از سلام و احوال پرسی با او در حین قدم زدن در حالیکه از درد پا گله داشت گفتگو کردم . پرسیدم چند تا بچه داری . گفت :
 9 تا بچه پسر ها رفتند الان آبیک . هشتگرد زندگی می کنند . دخترم نظرآباد است . و یکی از پسرها و عروسم پیش ما زندگی می کنند و آن خانه سقف شیروانی قرمز مال آنهاست . این هم اسبش است که 15 میلیون تومان از تهران خریده . از بچه ها بپرسید من هیچوقت آنها را تنبیه نکردم . همیشه با اخلاق خوب با آنها رفتار کردم تا خوب تربیت شوند از خانم داستار خواستم تا یک روز کامل کار و فعالیت اش را برایم تعریف کند . گفت :
من برای نماز صبح که بیدار می شم تا غروب کار می کنم . اصلا نمی خوابم . آن موقع که جوان بودم تمام این حیاط بزرگ را جارو می کردم . الان سنگ ریزه ریختند که دیگر  این کار را نکنم . من هیچوقت بیکار نبودم مادر شوهرم بچه ها را نگه می داشت تا من غذا درست کنم – نان می پختم . ما در حیاط زعفران هم کاشتیم . قسمت دیگر هم چند درخت میوه و انگور داریم .
در ایوان خانه شوهر خانم داستار روی فرش نشسته بود و نوه ها در کنارش بازی می کردند من و همکارانم را به صرف چای و شیرینی دعوت کرد .

زبان رومانو یا زبان زرگری

روی تابلوی فلزی نصب شده در ابتدای ورود به روستای زرگر . کلمه رومانو نظرم را به خود جلب کرد . فکر کردم برای شنوندگان صدای روستا نیز نکته جالبی باشد تا به آن بپردازم . در گشت و گذار در روستای زرگر با شخصی به نام عبدالله زرگر آشنا شدم که قبلاً مدیر یکی از شرکت های تولیدی واقع در روستا بوده است .
از او پرسیدم چرا به اهالی این روستا زرگر می گویند . گفت :
اینها از اقوام مهاجر هستند . اگرچه منشاء مهاجرت آنها هنوز معلوم نشده است . ولی پراکندگی آنها از شرقی ترین نقطه آسیا تا هند – پاکستان – افغانستان – ایران و ترکیه و حتی اروپا – اروپای شرقی – امریکای شمالی – جنوبی به چشم می خورد .
در گذشته شغل شان زرگری بود و چون مهاجر بودند و جای ثابتی نداشتند و تمام سرمایه آنها نیز داخل کیفی دستی بود . از این رو به آنها می گفتند زرگر .
پراکندگی قوم زرگر در ایران نیز زیاد است غیر از استان قزوین در استانهای خراسان شمالی (قوچان ) آذربایجان غربی (خوی) و تهران (شهریار ) نیز سکونت دارند .
از او پرسیدم آیا زبان زرگری یا رومانو ویژگی خاصی دارد . گفت :
زبان ما رومانوست که در ایران به آن زرگری می گویند و با آن گفتار ایزی – رزه که بین مردم مرسوم است کاملاً فرق می کند . در زبان فارسی لغات یک شناسه واحد دارند . مثل : گفتم – می گویم – خوردم – دیدم و می بینم که همگی به حرف میم ختم می شوند . اما در زبان زرگری چون زمان فعل عوض می شود آن شناسه متفاوت است . مثل : خالوم یعنی خوردم – دی کنم یعنی دیدم – گاما و دی کاو یعنی می خواهم ببینم . آوانه یعنی دارم می آیم و جنه یعنی دارم می روم .زبان زرگری یا رومانو به زبان ایتالیایی نزدیک است و حدود 5 تا از لغات ما با آن مشترک است . و برای اینکه من کاملاً متوجه تفاوت آن با زبان فارسی شوم از عدد 1 تا 10 را به زبان زرگری اینگونه شمارش کرد .
یه  یعنی  یک                          شو  یعنی  شش
دوی  یعنی  دو                      افتا  یعنی  هفت
ترن  یعنی  سه                      اختو  یعنی  هشت
اشتار  یعنی  چهار                 انه  یعنی  نه
پان  یعنی  پنج                      دش  یعنی  ده

 آقای زرگر در پایان گفتگو بار دیگر به تأثیرات فراوان تحمل سال ها سختی و مشکلات مهاجرت روی شعر و ادبیات قوم زرگر اشاره کرد و گفت :
یکی از اشعار معروف اهالی زرگر که حکایت از ناملایمات طبیعی و گله و شکایت آنها از روزگار دارد این است که می گوید  .
از آسمان درنا می رود
به آنها نگاه نکن
افسوس آن را نخور

عمو کتاب

به طرف آلاچیق بزرگ چند ضلعی رفتم که در کنار جوی آب قرار داشت شاخ و برگ و سایه درخت قدیمی توت کاملاً سقف آن را پوشانده و به آن زیبایی خاصی بخشیده بود آلاچیق که با ستون های چوبی استوار شده بود چند سانت از زمین فاصله داشت و کف آن را با قلوه سنگ فرش کرده بودند روی قالیچه ای دو برادر از کهن سال ترین اهالی روستای زرگر کنار هم نشسته بودند . هر دو نفر کلاه بر سر یکی کلاه گرد قهوه ای و دیگری کلاه پشمی خاکستری رنگ داشتند در حالیکه هر دو به عصای خود تکیه داده بودند . از پشت عینک های ذره بینی به نقطه ای نامعلوم خیره شده بودند .یکی ساکت و کم حرف و دیگری شاداب و اهل سخن و شعر و موسیقی . به من گفته بودند پیرمردی معروف به عمو کتاب از گذشته های روستای زرگر خیلی اطلاعات دارد . لذا میکروفون صدای روستا را به سمت او بردم تا از قدیم و خاطرات آن زمان بگوید . وقتی اسمش را پرسیدم گفت :
من کتاب علی زرگر هستم . متولد 1305 اینجا همه با هم فامیل هستند . آن زمان 17 خانوار بود الان گویا به 200 خانوار رسیده . ما 8 برادر و 1 خواهر بودیم . دوتا برادرم به رحمت خدا رفتند و تعداد زیادی برادر زاده و خواهر زاده دارم . من برای همه عمو هستم بخاطر این به من می گویند عمو کتاب .
از عمو کتاب در مورد آداب و رسوم روستای زرگرپرسیدم . گفت :
در قدیم وقتی سال نو می شد مردان روستا نزد کدخدا می رفتند برای تبریک عید . در همان مکان تقسیم کار انجام می شد و هرکس مسوولیت معینی را بر عهده می گرفت . کشاورزی – دامداری – آبیاری و ..... و موظف بود آن را یکسال انجام دهد . و حق عوض کردن کارش را نداشت .
یکی دیگر از مراسم روستای زرگر عروسی بود . ابتدا خانمی روسری قرمز که ما می گوییم لاکی قرمز را جلوی خود می بست آن را پر از نقل و نبات می کرد در حالیکه ساز و دهل می زدند با یک چارپا (الاغ یا اسب ) که بارش کله قند بود می رفتند به در منازل اهالی و ساکن خانه چند تا نقل بر می داشت و می گفت مبارک است .بعد یک کله قند به او می دادند و می گفتند از فردا بیاید مراسم عروسی . این کار حکم همان کارت دعوت امروزی را داشت . برای دعوت از کدخدا بوقلمون می بردند . وقتی همه می آمدند 3 شب و 3 روز صاحب عروسی مراسم برگزار می کرد .
عمو کتاب که علی رغم سن بالایش خیلی شاداب و سرحال بود وقتی راز این سرحالی را از او پرسیدم . گفت :
سرحالی من بخاطر طبیعت سالم اینجاست . من 34 سال تمام با ساز روستا به روستا با پای پیاده رفتم . در مراسم مختلف شرکت کردم و برای مردم ساز زدم و آواز خواندم آنها خیلی من را تشویق کردند . در جوانی صدای خوبی داشتم . الان دیگر صدایم نمی رسد . گریه ام می گیرد . من 5 تا بچه دارم 3 تا دختر 2 دو تا پسر دلخوشی ام این است که برای نوه ها بخوانم .
و بعد از گفتگو عمو کتاب ساز چوگور را از داخل کیسه خارج کرد در حالیکه نفس تازه می کرد مضراب را به سیم های چوگور نزدیک کرد .و به زبان زرگری و ترکی شروع به خواندن شعرهای قدیمی کرد که شرح داستان کرم و اصلی را بازگو می کرد و ... .

جوان کارآفرین

جریان جوی آب بعد از عبور از چند خانه در روستای زرگر سرانجام به زمین های کشاورزی وارد می شود در کنار این جوی آب و همراه با آهنگ زیبای حرکت آب با جوانی به نام رامین زرگر برخورد کردم . جوانی پر انرژی و پر تحرک به نظر می رسید در حالیکه با هم قدم می زدیم بهترین فرصت بود که به عنوان یک جوان کارآفرین در برنامه صدای روستا با او گفتگو کنم اشاره کرد آخرین خانه ای که از این آب جوی استفاده می کند خانه آنهاست از او درباره کار و فعالیت اش در روستا پرسیدم گفت :
کارم کشاورزی – دامداری و پرورش قارچ است .
کم کم به مکانی با سقف شیروانی و چهاردیواری کوچک رسیدیم که محل نگهداری گاوها بود . پرسیدم چند رأس گاو اینجاست گفت :
سال 1376 چند تا بره داشتم فروختم به بابابزرگم با پول آن یک رأس گاو خریدم . بعد یکی یکی آنها زیاد شدند . الان فقط 5 رأس گاو باقی مانده تعدادی از آنها را فروختم . می خواهم اینجا را بازسازی کنم و از سنتی به صنعتی تبدیل کنم . این گاوها روزانه 40 تا 50 لیتر شیر تولید می کنند . در روستا دو نفر قبل از من کار را شروع کردند .
این جوان کارآفرین از هر فرصت و امکانی در روستای زرگر بهره گرفته بود تا به خواسته های خود جامه عمل به پوشاند . قسمتی از مزرعه را با تور فلزی محصور کرده بود و در آن چند گوسفند نگهداری می کرد . هوا گرم بود در گوشه ای از جایگاه بره ای که تازه بدنیا آمده بود روی زمین خوابیده بود . مادرش بالای سرش ایستاده و مرتب با پایش به شکم بره می زد او را تکان می داد گویا می خواست سریعتر بلند شود تا آن را به سایه منتقل می کند . چند دقیقه این جدال مادر با بره طول کشید در همین وقت آقای رامین زرگر با بغلی از علف های تازه توری فلزی را به کناری زد . و علف ها را روی زمین ریخت تعدادی گوسفند از اتاقکی که در جوار همین جایگاه بود بیرون آمدند و حسابی مشغول خوردن شدند .از او پرسیدم . چند رأس گوسفند داری . گفت:
ریز و درشت 230 تا 240 رأس گوسفند دارم . که 140 تای آنها مادر هستند . داخل سالن میشی دارم که برای سری دوم زایمان کرده تا الان 18 بار بره زاییده . گله ما الان آن روبرو در زمین ها مشغول چرا هستند .از او پرسیدم با توجه به جاذبه های شهر چرا آمدی در روستا و این کار را زیر آفتاب سوزان انجام می دهی . گفت:
من به این کار علاقه دارم . یکی کارمندی و پشت میز نشستن را می پسندد من هم به طبیعت و موجود زنده علاقه دارم . و از کارم راضی هستم و می خواهم در آینده آن را توسعه دهم .
وقتی می گویم آقای رامین زرگر این جوان کارآفرین روستای زرگر بسیار پر تحرک است بی دلیل نیست چرا که در کنار کار کشاورزی و دامداری به پرورش قارچ هم مشغول است . در قسمت انتهای مزرعه خود چندین سالن که قرار بوده برای گاوداری استفاده شود ولی به دلیل سود کم با تغییراتی برای پرورش صنعتی قارچ آماده کرده بود خودنمایی می کرد . وقتی به محل رسیدیم عده ای کارگر مشغول تخلیه کمپوست های یکی از سالن ها بودند . هواکش سالن تاریک بود و با نورهای مخصوصی رطوبت و نوردهی آن تنظیم می شد .سازه های فلزی بزرگ در دو طبقه که از سطح زمین بالاتر بود از ابتدا تا انتهای سالن قرار داشت . از او پرسیدم اینها چکار می کنند ؟ گفت :
این همان کمپوست است که برای تولید قارچ استفاده کرده ایم . الان محصول را برداشت کردیم . دارند سالن را سریع تخلیه می کنند . این کمپوست ها و برخی قارچ های آلوده را در سیلو می ریزیم و به عنوان کود کشاورزی استفاده می کنیم . باید فوری سالن را ضدعفونی کنند تا آلودگی به سالن های دیگر سرایت نکند و بعد با ریختن کمپوست جدید تولید قارچ شروع می شود . از ابتدا تا انتهای سالن بعد از ریختن کمپوست دو ماه طول می کشد تا قارچ بدست آید .
از رامین زرگر پرسیدم چندنفر به او در این فعالیت اقتصادی کمک می کنند ؟ گفت :در کار قارچ چینی – حمل و نگهداری به طور مستقیم و غیرمستقیم 17 نفر مشغول کار شده اند و در کار گاوداری و گوسفندداری هم 2 نفر و پیش بینی می کنم با ایجاد سالن های جدید 25 نفر دیگر به این جمع اضافه شوند.

ورزش در روستا

در روستای زرگر کنار جوی آب و زیر درخت بزرگی که سایه اش وسعت زیادی داشت . و گنجشک ها با سروصدای زیاد در لابلای شاخه های آن جابجا می شدند نشستم . نسیمی خنک صورتم را نوازش می کرد . منتظر یکی از اهالی بودم که بیاید تا برای برنامه صدای روستا با او درباره بازی های محلی و ورزش روستایی گفتگو کنم . چند دقیقه نگذشته بود که با یک سینی چای تازه دم و خوش رنگ آمد و کنار من نشست . منوچهر زرگر از افراد میان سال روستا بود از او پرسیدم بازی های محلی روستای زرگر کدامند . گفت :
ما در دوران کودکی چند نوع بازی سنتی داشتیم مثل 7 سنگ – تخم مرغ بازی که به سبکی خاص انجام می شد بخصوص در سیزده بدر – بازی وسطی با توپ و الان که بیشتر فوتبال است .
پرسیدم در روستای زرگر سالن ورزشی وجود دارد . گفت :
الان گرفتاریها زیاد شده از 24 ساعت 16 ساعت مستقیم و غیرمستقیم درگیر کار هستیم وقت کمی برای بازی داریم . فقط هفته ای سه شب می ریم فوتبال سالنی به روستای همجوار یا آبیک . داخل روستا باشگاه بدنسازی داریم . در روستا قبلاً تیم فوتبال بود و با روستا های اطراف رقابت تنگاتنگی داشتیم . حتی چند بازیکن از همین روستا در تیم دسته 3 استان بازی می کردند. یک زمانی که آقای فیروز کریمی مربی تیم تکاور و نیرومحرکه قزوین بود بچه های این روستا در تیم بازی می کردند .

زنبورداری

با توجه به کمبود آب بخشی از زمین های کشاورزی روستای زرگر به کشت دانه های روغنی کلزا اختصاص دارد . رنگ زرد آن جلوه ای زیبا به طبیعت روستا بخشیده است . وجود کلزا و سایر گیاهان و گلهای طبیعی و خوش عطر و طعم بیانگر این نکته است که در روستای زرگر زنبورداری هم باید از رونق خاصی برخوردار باشد .
یکی از زنبورداران روستا آقای حرمت زرگر بود که به ما معرفی کردند . در گوشه ای از متزلش و زیر سایه درختان مشغول آماده کردن کندو بود . کبریت را زد تا پیک نیک را روشن کند روی آن کتری گذاشت و مشغول بازکردن بسته ای بود که روزنامه پیچ شده بود . قبل از گفتگو میکروفون برنامه صدای روستا را جلوتر بردم تا بخشی از صدای فعالیت او و فردی که لباس سرتاسر سفیدی پوشیده بود را ضبط کنم .
در مورد کار زنبورداری پرسیدم . گفت :
این ورق های زرد رنگ داخل روزنامه موم است که ما قبلاً موم های زاید را به کارخانه دادیم پرس کرده و به این شکل آماده شده و داخل کتری دارم موم آب می کنم تا به عنوان چسب آنها را روی شانه های داخل کندو بچسبانم .
درقسمت دیگری زیر درختان چند کندوی زنبورعسل قرار داشت . برای نزدیک شدن به زنبورها علاوه بر لباس رنگ روشن لازم است . کلاه مخصوص که تمام اطراف آن به شکل تور است به سر کنی . تا از نیش زنبورها در امان باشی . وقتی در کنار آقای حرمت زرگر قرار گرفتم در کندو را که باز کرد . صدای وز وز وز زنبورها بلند شد و به سمت میکروفون و دست های من آمدند . از داخل کندو و یکی از شانه ها را بیرون آورد و با اشاره به قسمت های مختلف آن گفت :
این قسمت که روی آن بسته است تخم گذاری شده نقطه های بزرگتر زنبور نر است که می خواهند جلوی تولید آن را بگیرند تا بیشتر نشوند روی شانه برخی سوراخ ها باز و برخی بسته بود .حدود 17 روز دیگر بچه ها به دنیا می آیند . زنبور جای که عسل هست را کاملاً با موم می بندد که حتی شانه را برگردانی عسل آن نمی ریزد .
او جمعاً 35 کندوی عسل داشت که برای بالا بردن کیفیت محصول از تجربه جوانی به نام جواد سفارشی بهره گرفته بود . این جوان از کوچ نشینان اردبیل بود . از او در مورد تشخیص عسل طبیعی از عسل تقلبی پرسیدم گفت :
این دانه های زردرنگ کلزا بهترین گرده را دارند و زنبور آن را خیلی دوست دارد زنبور فوق العاده حساس است و نگهداری آن مشکل . هر کندو حدود 20 کیلو عسل می دهد و آن بستگی به رسیدگی دارد . زنبور خودش طبیعی است و عسل طبیعی هم وقتی داخل یخچال قرار گیرد نباید شکرک بزند .
عسل خوب 3 تا 4 رنگ دارد . مثلاً عسل سفید بخاطر گل است .
و رنگ بنفش و قرمز بخاطر گل یونجه است که در اردبیل می روید .

 



جواب‌های شاخه ای نویسنده تاریخ
با سلام ممنون بابت مطالب خوب شما تشکر کیان ۱۳۹۸/۰۸/۲۷ ۱۵:۲۵

کیان
با سلام ممنون بابت مطالب خوب شما تشکر
0 (0 آرا)
پست شده در ۱۳۹۸/۰۸/۲۷ ۱۵:۲۵

شهدای مرکز

سخن بزرگان

پل های ارتباطی با صداوسیمای قزوین

پل ­های ارتباطی با مرکز

روابط عمومی

تلفن گویا: 162

تلفن: 32162112

کد قزوین: 028

پیامک : 30000281

واحد سیما

تلفن: 32162064

پیامک: 30000282

واحد صدا

تلفن: 32162056

پیامک: 30000283

واحد خبر

تلفن: 32162105

پیامک: 30000281

واحد سایت

تلفن: 32162250

نشانی سایت: qazvin.irib.ir

تلفن مرکزی

(تلفنخانه)

تلفن: 4 - 33670070

نشانی مرکز

قزوین، انتهای خیابان نوروزیان، روبروی دانشگاه بین المللی امام خمینی(ره)، صدا و سیمای مرکز قزوین