رونق تولید ملی | پنج‌شنبه، ۸ اسفند ۱۳۹۸

همسر وفادار - نمایش محتوای تولیدات ویژه

 

 

همسر وفادار

همسر وفادار

Loyal wife

پیرمردی صبح زود از خانه خارج شد در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید، عابران او را به سرعت به اولین درمانگاه رساندند پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند باید از تو عکسبرداری شود تا مطمئن شویم جایی از بدنت آسیب ندیده، پیرمرد غمگین شد و گفت: عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند پیرمرد گفت: همسرم در خانه سالمندان است هر روز صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم نمی خواهم دیر شود، پرستار به او گفت خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم ولی او آلزایمر دارد و چیزی را متوجه نمی شود حتی من را هم نمی شناسد. پرستار با تعجب پرسید: وقتی نمی داند شما چه کسی هستید چرا هر روز صبح پیش او می روی؟ پیرمرد با صدای گرفته و به آرامی گفت: اما من می دانم او کیست.

داستانک – داستانهای پندآموز – حکایت – همسر وفادار – کتاب تو توئی – قزوین – امیر رضا آرمیون – پیرمرد – آلزایمر -